او فکرش را نمیکرد این بانوی افغان چنین آتشین باشد بدنش داغ بود و چشمانش هوس میبارید. ناگهان دهانش را روی لبهایش گذاشت و شراره شهوت در تنشون افروخته شد نمیدانست به چه علت انقدر حریص شده اما مخالفتی نمیکرد. دستش روی باسن برجسته او میلغزید صدای نالههایش در گوشش میپیچید. الان لخت و عور روی تخت افتاده بودند بدنشان به هم چسبیده بود او با شور و هیجان میخواستش. حالا هیچ چیز جز شهوت برایشان مهم نبود هر حرکت آتشی از شهوت بود. موهای او روی صورتش پخش شده بود حرارت تنشون اوج میگرفت. آه و نالههایش بلندتر میشد زمان ارگاسم نزدیک بود فریاد لذت از نهادش برخاست تنشون از یکدیگر فاصله گرفت اما حرارت همچنان باقی بود. مرد به زن نگاه کرد با نگاهی که پر از تحسین و خشنودی بود این یک تجربه فراموش نشدنی بود زن لبهایش را به آرامی بر گلویش گذاشت نفسهایشان هنوز سریع بود. نمیدونستن که آیا پایان این رابطه است یا شروعی دیگر خندهای کردند سرشار از راز بود زن از بستر بلند شد و به آرامی لباسهایش را بر تن کرد ولی این نگاه شهوانی همچنان در چشمانش بود این لحظات مخفی تنها مال خودشان بود یاد آن شب تا ابد در ذهنشان ماندگار شد و آن زن زنی که یک ستاره به شمار میرفت حالا در عمق او مکان گرفته بود حتی اگر هیچ وقت این را بر زبان نمیآوردند ولی نگاههایشان همه چیز را میگفت